سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
جمکرانی شویم
پیش رویم بگشا پنجره ی تا از آن پنجره پرواز کنم روحم از قید تن آسوده شود هستی دیگری آغاز کنم
تاریخ : پنج شنبه 94/12/27 | 10:28 صبح | نویسنده : وستا

 

گاهی عجیب دل میگیره .. گاهی یه بغض بزرگ قد توپ فوتبال، نه بزرگتر، قد تمام غم های عالم گیر میکنه تو گلوت میخواد که خفه ت کنه ..

نمی شکنه این بغض لعنتی ......

ما آدم ها گاهی یادمون میره امکان داره یه نفر تا چه حد بد بشه .. گاهی فکر می کنیم تمام آدم ها مثل هم هستن و خوب .. پس یادمون میره ...

گاهی یادمون میره که امکان داره یه نفر  امکان داره جانب داری کنه و حقی را ناحق ...

یادمون میره چون همیشه به حقانیت و درستی هر چیزی اعتقاد داریم

فراموش می کنیم این گوشه ها بدی هم خفته و هر آنِ منتظر یه لغزش نه منتظر یه سادگی از طرف ت که بیدار بشه و چهره زشت ش رو نمایان کنه ...

گاهی چه راحت همه چیز تغییر میکنه و زندگی سخت میشه

گاهی چه راحت آدم ها بد میشن و میفتن به جون هم

برای اینکه نمیخوان اشتباهات شون رو قبول کنن

و خدا رحم کند به آن کسی که تنهاست در این بازی ناجوانمردانه

 

 

 

وستا با بغض و دل گرفته نوشت: پایان سالی بد و شروع سالی بدتری در پیش دارم ... برایم دعا کنید همه چیز به خوبی تموم بشه

 

 




تاریخ : پنج شنبه 94/10/3 | 5:48 عصر | نویسنده : وستا

آخرین عصر پاییزی

آخرین غروب پاییز

نم نم برف

و سرمای شهر کوهستانی

دخترک بدون توجه به برف و سرما

کنار خیابان

زیر برف

در انتظار

در انتظاری مردی

که با اون نسبتی ندارد

او را نمی شناسد

ماشین ها بوق میزنند

و برایش نگه میدارند

دخترک اما در خیالات خود غوطه ور است

و توجه ای به اطراف ندارد

فقط گاهی به آن سوی خیابان نگاه میکند

شاید که آن مرد را ببیند

ولی مگر او را میشناسد؟!

نه ...

نمیشناسد او را ...

گوشیش را از تو جیب پالتو در می آورد

و شماره میگیرد

پشت خط صدای مردی می آید که

رسیدم ... رسیدم ...

و دخترک گوشی را قطع میکند

و باز منتظر میماند

در آخرین غروب پاییزی ...

و بعد از دقایقی

تاکسی ای جلوی پایش ترمز می کند

و مردی پیاده میشود

و او را به نام میخواند

دخترک فقط نگاه میکند

مرد برگه های را به او میدهد همراه با توضیحاتی

و باز سوار تاکسی میشود

و دور میشود ...

آخرین غروب پاییزی

و دخترک به آسمان برفی زل میزند

و آهی میکشد

و به خانه بازمیگردد

امشب شب یلداست ...

 

 

وستا نوشت:  سلام، بعد از مدتها برگشتم

 

 

 

 

 




تاریخ : چهارشنبه 93/10/3 | 10:21 عصر | نویسنده : وستا

 

این روزها به بدشانس بودنم دارم ایمان میارم

 یه نفر چقدر میتونه بدشانس باشه آخه ؟!

بدشانسی پشت بدشانسی

دیگه حتی شمارششم از دستم در رفته !

تنها اتفاق تقریبا خوبی که رخ داده اینه که کمی به کارم بیشتر اهمیت میدم

از ولخرجیام کم کردم

دنبال پس اندازم

ولی تو این کار هم دارم زیاده روی میکنم

تو یک ماه گذشته یه روز هم استراحت نداشتم

خیلی خسته ام

شب ها که میخوابم

از زور خستگی میگم شاید خواب آخرم باشه

ولی راستش ته دلم دوست دارم که اینگونه بشه

خیلی خیلی خسته ام

 

 




تاریخ : چهارشنبه 93/9/12 | 2:41 عصر | نویسنده : وستا

دو تائی نشسته بودند لب یک تخته سنگ، رو به دریا.
الیاس گفت: نگاه کن خورشید داره در می یاد، می بینی؟
عشقش گفت: نه نمی بینم!
- برا این نمی بینی که داری گریه می کنی! گریه نکن! نگا کن، می بینی!
- این که گریه نیس الیاس، بارونه! بارون.
- نخیر پس چرا فقط رو تو می باره؟!
- نگا کن، رو تو ام هس!
- بذا خورشید درآد تا ببینم.
- کوش پس؟
- چی؟
- خورشیدی که می گی!
- الان در می یاد.
- الیاس! می دونی چقدر وقته نشستیم اینجا؟
- خیلی وقته، فکر کنم از دیروز تا حالا، نه؟
- نه نه خیلی بیشتره! خیلی، یادت نیس؟
- یعنی می خوای بگی بیشتر از یه روزه؟! خب دو روز، نه یه هفته، اصلاً هرچقدر تو بگی! مهم اینه که خورشید داره درمی یاد، نگاه کن!
- دارم نگات می کنم! وقتی تو هی می گی نگا کن حواسم پرت می شه!
- خب حالا ناراحت نشو! بگو چند وقته من و تو اینجا نشستیم و زل زدیم به هم عزیزم؟
- تو نمی خوای قبول کنی، ما از همون روز اولی که خورشید در اومد اینجائیم، چرا همه چی خیلی زود یادت می ره؟!
- آخه چطوری می شه ما از روز اولی که خورشید در اومد اینجا نشسته باشیم؟! عمر خورشید که خیلی بیشتره!
- می دونم ولی من از وقتی که خودم خورشیدو دیدم قبول دارم، به قبلش کاری ندارم.
- یعنی قبل از ما عشق نبوده؟
- نه که نبوده.
- شایدم تو راس بگی.
- معلومه که راس می گم.
- آره!
- ...
- ...
- الیاس!
- بعله؟!
- الیاس؟
- جانم؟!
- الیاس؟
- جانم! جانم! جانم! حرفتو بزن هی نگو الیاس!
- آخه دوس دارم بهم بگی جانم!
- صدتا بت می گم جانم! حالا بگو!
- تو می دونی ما برا چی اینجا نشستیم؟
- نمی دونم، تو خودت بگو!
- ما برا این نشستیم اینجا که به هم برسیم.
- بگو به وصال هم برسیم.
- پس چرا نمی رسیم؟
- بهت که گفتم اول باید قصرمونو بسازیم بعد.
- کی این قصر تو تموم می شه پس؟
- غصه نخور، هر وقت خورشید از پشت کوه در اومد تموم می شه!
- به خورشید چیکار داری؟
- خب می خوام برم سنگا همون کوهو وردارم باش قصربسازم!
- همین حالا برو!
- الان داره خورشید درمی آد، نزدیک برم می سوزم!
- تو می بینی خورشیدو؟
- من؟ نه، من فقط خورشیدو حس می کنم.
- منو چی؟ حسم می کنی؟
- آره بابا!
- دروغ می گی!
- نه به خدا قشنگ دارم حِسِتِ می کنم.
- پس چرا من متوجه نمی شم؟
- برا اینکه وقتی آدم یکی یو دوس داره اونقدر تو خودش اونو جا می ده که دیگه غیر از اون چیز دیگه ای رو حس نمی کنه عزیزم با قلب اون نفس می زنه.
- ولی من دوس دارم هم حس بشم، هم حس کنم، هم بشنوم!
- باشه، بذا خورشید درآد!
- پس چرا خورشید در نمی اد؟
- در اومده عزیزم نگا کن!
- من که نمی بینمش!
- برا اینکه تو رو به خورشید نگا نمی کنی، داری منو نگا می کنی، خورشید اونوره، جائی که خودت نشستی، نه جائی که من نشستم.
- نه، دوس دارم خورشید خودمو نگا کنم.
- ده همین کارو کردی که چشات کم سو شد.
- مهم نیس! حتی اگه کورم بشم مهم نیس، نگات می کنم!
- ولی مهمه!
- مهم نیس!
- هس!
- نیس!
- هس!
- با من لج نکن الیاس! می گم مهم نیس، چشم خودمه می خوام کورشه، تا یاد تو توش بمونه!
- اونا چشای منم هس.
- پس چرا وقتی من گریه می کنم از اونا اشک در نمی یاد؟
- آخه خشک شده دیگه!
- ...
- ...
- الیاس تو چقدر منو دوس داری؟
- قد خورشید!
- یعنی قد خودم؟
- نه قد خورشید.
- ...
- اِه پس چرا داری گریه می کنی؟
- برا اینکه تو خورشیدو بیشتر از من دوس داری بی وفا!
- نه به خدا! خورشیدو برا این دوس دارم که می تونم باش تورو ببینم.
- قسم نخور! تو دروغم که بگی برا من عین راسه.
- هرچی تو بگی!
- دیدی الیاس، حق با من بود؟! تو خورشیدو بهونه کردی که از زیر بار دوس داشتن در بری!
- نه به خدا! من دوست دارم!
- قد من که نداری! داری؟
- خب، آره دیگه!
- اگه قد من، منو دوس داشتی تا حالا هزار باره مرده بود!
- حالام مردم!
- برا من که نمردی!
- من تو تو نیست شدم خره!
- راس می گی! من خرم که بیشتر از این نمی تونم تو رو دوس داشته باشم!
- ...
- ...
- تو گشنه ات نیس؟
- نه!
- چرا؟
- برا اینکه عاشقم الیاس.
- حالا که همچین شد، منم گشنه ام نیس!
- ....
- ....
- نمی خوای دیگه بریم؟
- کجا بریم؟
- بریم تو قصرمون دیگه!
- گفتم صبر کن تا خورشید در بیاد بعد.
- پس چرا در نمی یاد؟
- داره در می یاد یه دقه صبر کن!
- من دیگه صبر ندارم الیاس! تو همه اش همینو می گی!
- آدم که تا خورشید در نیاد جائی نمی تونه بره! راهشو گم می کنه تو تاریکی و سرما.
- تو یه بار می گی در اومده یه بار می گی در نیومده!
- نه در اومده ولی نصفش پشت کوها جامونده.
- پشت کدوم کوها الیاس؟
- پیدا نیس که!
- چرا؟
- برا اینکه خیلی دوره.
- برو کمکش کن، سنگا جلو پاشو وردار زودتر در بیاد تا ببینیمش تا بتونم ببینمت!
- تو که می دونی از بس نشستم اینجا پاهام دیگه جون نداره، تازه تو رو که نمی تونم تنها بذارم.
- می گم نکنه الیاس من و تو هم بشیم شکل اون پیر زن پیرمرده که با لباس عروسیشون تو قاب عکس موندن، یادت هس؟
- آره، ولی ما هنوز خیلی مونده تا به سن اونا برسیم عزیزم.
- این قدر که تو دس دس می کنی عمرمون از اونام بیشتر می شه!
- من تا آخرشم که شده صبر می کنم عزیزم!
- پس چرا صبر نکری منم کورشم.
- من صبر کردم به خدا عزیزم!
- اینقد به من نگو عزیزم! من مگه عزیز توام؟! من عزیز الیاسم!
- خب منم الیاسم دیگه!
- پس چرا نصفت ام پیشم نیس؟
- من تو خودم جا موندم عزیزم.
- نصفه تم برام بسه
- راس می گی؟
- حتی یه نوک انگشتتم برام بسه، قد سر سوزن! همین قدر که بو تورو بده
- پس گریه نکن! چشات کور می شه ها!
- باشه!
- ...
- ...
- چرا همه جا سیاس؟
- خودت گفتی باید صبر کنیم تا خورشید درآد!
- پس بشینیم تا خورشید درآد، هان؟!
- باشه، ولی الیاس می گم چرا دیگه صدا دریا رو نمی شنوم؟
- آره راس می گی آ منم نمی شنوم.
- نکنه کر شدیم؟!
- نه، دریا از اینجا رفته!
- کجا می تونه رفته باشه الیاس؟
- چه می دونم شاید برگشته رفته پیش بچه هاش.
- کدوم بچه هاش؟
- رودخونه ها و جوبا دیگه!
- چرا حرفای خنده دار می زنی؟
- برا اینکه تو رو بخندونم خوشحال شی!
- من که دیگه یادم نمی یاد خوشحالی چه رنگی بود.
- آبی بود.
- آبی؟!
- آره!
- آبی چه رنگیه؟
- رنگ آسمون دیگه!
- یعنی سیاس؟
- آسمون که سیا نمی شه.
- چرا نمی شه، پس شبا چطوریه که آسمون سیا می شه؟!
- اون مال وقتیه که خورشید نباشه.
- حالام که نیس!
- چرا هس!
- نیس!
- هس!
- نیس!
- هس!
- نیس!
- می گم نیس، بگو خب!
- خب نیس! اصلن هیچی نیس! حالا راحت شدی؟!
- تو پیر شدی الیاس، برا همین زور می گی!
- ولی تو روز به روز جوون تر می شی برا همین عاشق حرف زوری!
- هه! هه! من عاشق توام نه حرفات، برا همین هیچوقت برام پیر نمی شی.
- توکه آخه خیلی وقته منو ندیدی!
- برا همین از بس گریه کردم دارم خودمم پیر می شم!
- نه نمی شی، صبر کن قصرمو بسازم!
- می ترسم از قصرت!
- چرا؟
- می ترسم بریم تو قصرت، عین یه گورِ گود توش گم شم!
- اونوقت من از غصه دق می کنم!
- مثل حالا که گم شدیم پشت کوها؟!
- آره!
- ...
- ...
- می گم الیاس! تو می دونی چرا عشق گناهه؟!
- نه نمی دونم، مگه گناهه؟
- آره گناهه!
- چرا؟
- برا اینکه خیلی عذاب داره!
- راسی؟
- آره، هیچ وقتم بخشیده نمی شه! برا همینه که الان داریم تو آتیشش می سوزیم!
- پس چرا بازم داری گریه می کنی؟
- می خوام بارون دُرُس کنم!
- برا چی بارون؟
- برا اینکه عین بارون آتیششو خاموش کنم.
- چرا؟
- آخه من به جا تو ام عاشقم الیاس!

.

.

.

 

 

"عباس معروفی"

 

 

 




تاریخ : چهارشنبه 93/7/16 | 12:1 عصر | نویسنده : وستا
خدایا پر و بالم را شکستن ..
چه راحت میشکنداین دل  ...

ای رب من صدایم را میشنوی؟؟

ای مونس دلتنگیهایم!!

هر زمان که میشکنم ..

هر گاه که زخم میشود دلم از تیغ زمانه سرم را بلند میکنم

این بار هم شکسته های دلم را جمع میکنم و کنار میگذارم

دوباره می ایستم اشک هایم را نگه داشته ام برای خودت

میدانی که هیچ چیزی جز اشک ندارم....

فهمیدم هنوز به معنای واقعی آرامش ندارم

که اینگونه با هر تلنگری میشکنم!!

تمام سعیم بر این بوده آن شوم که دیگران از اعمال و رفتارم نرنجند

غافل از اینکه بیراه میرفتم!

باید آن شوم که تو میخواهی

خسته ام از حال خودم!

از غفلتم..

دوباره دنبال فرصتم تا تغییر کنم !

فرصتی که آغاز تصمیمات بزرگ باشه...




دریافت کد قفل وبلاگ