سفارش تبلیغ
صبا
پیش رویم بگشا پنجره ی تا از آن پنجره پرواز کنم روحم از قید تن آسوده شود هستی دیگری آغاز کنم
تاریخ : پنج شنبه 94/10/3 | 5:48 عصر | نویسنده : وستا

آخرین عصر پاییزی

آخرین غروب پاییز

نم نم برف

و سرمای شهر کوهستانی

دخترک بدون توجه به برف و سرما

کنار خیابان

زیر برف

در انتظار

در انتظاری مردی

که با اون نسبتی ندارد

او را نمی شناسد

ماشین ها بوق میزنند

و برایش نگه میدارند

دخترک اما در خیالات خود غوطه ور است

و توجه ای به اطراف ندارد

فقط گاهی به آن سوی خیابان نگاه میکند

شاید که آن مرد را ببیند

ولی مگر او را میشناسد؟!

نه ...

نمیشناسد او را ...

گوشیش را از تو جیب پالتو در می آورد

و شماره میگیرد

پشت خط صدای مردی می آید که

رسیدم ... رسیدم ...

و دخترک گوشی را قطع میکند

و باز منتظر میماند

در آخرین غروب پاییزی ...

و بعد از دقایقی

تاکسی ای جلوی پایش ترمز می کند

و مردی پیاده میشود

و او را به نام میخواند

دخترک فقط نگاه میکند

مرد برگه های را به او میدهد همراه با توضیحاتی

و باز سوار تاکسی میشود

و دور میشود ...

آخرین غروب پاییزی

و دخترک به آسمان برفی زل میزند

و آهی میکشد

و به خانه بازمیگردد

امشب شب یلداست ...

 

 

وستا نوشت:  سلام، بعد از مدتها برگشتم

 

 

 

 

 




دریافت کد قفل وبلاگ