سفارش تبلیغ
بررسی مالکیت دامنه هاست ایران
پیش رویم بگشا پنجره ی تا از آن پنجره پرواز کنم روحم از قید تن آسوده شود هستی دیگری آغاز کنم
تاریخ : شنبه 92/1/31 | 4:28 عصر | نویسنده : وستا

 

دلم یه صحرای خالی میخواد

که تا میتونم جیغ بکشم

انقده جیغ بکشم

که آخرش از حال برم

بیفتم زمین

تا چند روز همین طوری بمونم

بعدش یه لیوان آب یخ سر بکشم

نفسی از ته دل

بلند شم و

برم یقه اون کسای که اشتباهی خودشون رو جزء آدما حساب میکنن

بگیرم

و بگم

هی... *****

چقدر از اینکه بخوام حرفمو بخورم

بدم میاد

چیکار میشه کرد

گاهی سکوت لازمه

...

 

وستا با دل پر نوشت: چطوره که به راحتی حقی ناحق میشه ؟؟

 

 




تاریخ : دوشنبه 92/1/26 | 12:43 عصر | نویسنده : وستا
تاریخ : شنبه 92/1/24 | 10:24 صبح | نویسنده : وستا

 

میدنی چیه

گاهی یه عالمه حرف تو دلت هس

ولی لامصب هر کاری میکنی

هیچ کدومشون حاضر نمیشن

که به زبان جاری بشن

شاید که با گفتن تک تک اون کلمات مزخرف

دلت سبک بشه

خودت یه نفسی بکشی

بگی آخیش راحت شدم

ولی نمیان

شایدم قهر کردن

شایدم ناز میکنن

نه بابا

ناز چی؟!

مگه خود من تا بحال ناز کردم!

که حالا کلمات بخوان برای من ناز کنن

یه چیزی رو خوب میدونم

آخرش غم باد میگیرم

نپرس چرا

همه چیز که قابل گفتن نیست

یه چیزای رو از عمد نباید گف

حتی اگه کلمات بخوان شیطنت کنن

از دهان خارج بشن

باید جلوشون سد بست

تا نیان

تا راه رو برای کلماتی که قهر هستن

باز کنن

میترسم ادامه بدما و بگم

چیزای رو که ممنوعه هستن

پس بیخیال اون کلماتی که قهر کردن

بیخیال دلی که داره میترکه

بیخیال غمی که جزئی از وجودم شده

بیخیال...

 

 

 

 

وستای بی احساس نوشت: خدایا هیچ وقت تنهام نزار

 

 

 

 

 

 




تاریخ : چهارشنبه 92/1/14 | 3:1 عصر | نویسنده : وستا

 

ناخود خواسته پا به عرصه ای گذاشتم به نام زندگی

تا شاهد درد و رنج هایی باشم

که خود نخواسته و بل تحمیلی ست به جرم انسان بودن ...

درد و رنج هاییی که به مراتب زجرآورتر از هر شکنجه ست ...

شاید که بتوان نام زندگی را شکنجه گر گذاشت ...

چرا که جز شکنجه انسان

و به زانو درآوردن انسانیت در برابر درد چیزی ندارد ...

ای شکنجه گر من بس است دیگر ...

مدتهاست که مرا به زانو درآورده ای...

کجاست آن زیبارویی که نامش مرگ است؟!

تا مرا در آغوش خود گیرد ...

در آغوشش مست شوم ...

..........

 

 

وستای تنها نوشت:  سانسور شد ...

 

 

 

 




تاریخ : جمعه 92/1/9 | 8:0 عصر | نویسنده : وستا

 

سالی که نیکوست از بهارش پیداست

سالهای گذشته رو با اخبار خوب و شیرین شروع می کردیم

میشد آن که گذشت

حال که امسال با اخبار ناگوار

و اتفاقات ناگوارتر همراه شده

چه تعبیری میتوان کرد؟!

ماهها ست که لبانم لبخند رو حس نکردند

ماهها ست که نگاهم میزبان اشک است

ماهها ست که جز آه و افسوس در دلم چیزی نیست

همه چیز جمعه دیگر مشخص میشود

چقدر روزها کند میگذردند

خدایا بگذار که زودتر

با سرنوشت سیاه خود روبرو بشویم

...

 

 

 

وستای بی حوصله نوشت: هر روز عصبی تر از روز قبلش میشم

 

 

 




دریافت کد قفل وبلاگ