سفارش تبلیغ
طراحی وب هاست ایران
پیش رویم بگشا پنجره ی تا از آن پنجره پرواز کنم روحم از قید تن آسوده شود هستی دیگری آغاز کنم
تاریخ : چهارشنبه 92/8/29 | 2:53 عصر | نویسنده : وستا

 

 

همدان ـ شـــهر من


همدان ـ دره مراد بیگ

27 آبان 1392

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پاییز که نباید همیشه رنگارنگ باشه

گاهی خیلی زود خودشو میبازه

 

 

 

 

همدان ـ تپه مفتح

 

 

همدان ـ گلفروشی دره




تاریخ : دوشنبه 92/8/6 | 4:48 عصر | نویسنده : وستا

 

 

 

بلاخره دوران طفولیت به اتمام رسید

پا به سن حساس و مزخرف نوجوانی گذاشتم

هیچ دوره تحصیلی مثل سه سال راهنمایی مزخرف نبود

نه بزرگ بودیم نه بچه

پا در هوا بودیم

هر کی از راه میرسید یه تیکه مینداخت

گاهی حس بچه های سرراهی بهم دست میداد

از بس که طفلی معصوم و کوزت بودیم اون دوران

پنجم که بودم فکر میکردم برم راهنمایی، یعنی خیلی بزرگ شدم

ولی وقتی راهنمایی رفتم، دیدم ای بابا کسی اصلا دیگه ما رو نمی بینه

تو ابتدایی لااقل کسی ما رو می دید و یه کمی آدم حسابمون میکردن

ولی ...

هیییی چه دورانی بود

درس های مزخرف، معلم های اجق وجق همکلاس های مشنگ، و غیره

سال اول راهنمایی هم مث پنجم ابتدایی با مریضی خواهرم همراه بود

چیزی جز رنگ بیمارستان و غم و غصه مامان و بابا نفهمیدیم

فقط از اینکه باز با لیلا با هم بودیم خوشحال بودم

هر روز با هم میرفتیم مدرسه

با هم میومدیم خونه

یه جای دعایی چرمی جفتی خریدیم

تا همیشه با نگاه به اون یاد هم بیفتیم

من از کشویی میز کامپیوترم آویزونش کردم

نمیدونم لیلا هنوز نگهش داشته یا نه

مهمترین خاطره اون سالم، فلج شدن انگشتم بود

بعد از سن تکلیف دیگه روزه هامو کامل میگرفتم

حاضر نبودم تحت هیچ شرایطی روزه مو بخورم

سال اول راهنمایی بخاطر یکسری مسائل

خیلی حساس شده بودم

ماه رمضان هفته اول خوب روزه گرفتم

ولی از هفته دوم، معده درد گرفتم

یادمه چند روزی بود که حتی یه قُلپ آب هم نخورده بودم

داشتم از مدرسه میومدم خونه

بی حال بودم و شل شل راه میرفتم

سرکوچه بابا رو دیدم

گفت بیا بالا

از بس که بیحال و بی جون بودم

موقع بستن در ماشین انگشت کوچیکه دست راستم لای در موند

خودمم هیچ نفهمیدم

رسیدم در خانه و پیاده شدم بازم نفهمیدم زنگ زدم

خواهرم که درو باز کرد شوکه شد وقتی خونِ دستمو دید

اونجا بود که بخودم اومدم دیدم ای وای من

انگشتم آویزون شده

تازه دردشو حس کردم

شروع کردم به گریه کردن

مامان و بابا با بتادین شستشو دادنش و مامان انگشتمو بست

من خوابیدم

روز بعد برای سحری بیدارم نکردن

صبح که بیدار شدم یه شری بپا کردم که نگو

ولی مامان به رو نیاورد

بعدش درد دستم شروع شد

پانسمان دستمو که باز کردم

حالم از زخم دستم بهم خورد

دوباره بستمش

ناخن دستم به کل افتاد

یه دوماهی طول کشید تا زخمش خوب شد

ولی انگشتم فلج شد

تا همین دو سه سال پیش

که بر اثر یه شوک انگشتم دوباره کار کرد

بعد اون قضیه بود که فهمیدم خیلی جان سختم

اصرار زیادی داشتم تا بهم بگن جان سخت

ولی همه کوزت رو ترجیح دادن

والا

 

 

 

وستای بی حال نوشت: وقتت شد یه دعایی هم واسه من کن

 

 

 


 






دریافت کد قفل وبلاگ