سفارش تبلیغ
صبا
پیش رویم بگشا پنجره ی تا از آن پنجره پرواز کنم روحم از قید تن آسوده شود هستی دیگری آغاز کنم
تاریخ : جمعه 93/7/4 | 12:42 عصر | نویسنده : وستا

 

 

یه زمانی برای خودش شکوهی داشت عظمتی داشت

همه دوستش داشتن، زیر سایه اش زیراندازی مینداختن و عصرانه ای میخوردن

گاهی دختر بچه شیطونی ازش میکشید بالا

و رو شاخه هاش برای خودش قصه سرایی میکرد

ملیج های کوچک رو شاخه های بلندترش برای خودشون آشیانه می ساختن

 صبح های پاییزی کلاغ ها رو بلندترین شاخه هاش می نشستند

و غار غار میکردن

بهار با شکوفه هاش آغاز میشد

و خرداد

اوج غرورش بود

چه گیلاس های

اووووووف

به چه بزرگی و خوشمزگی

حرف نداشت

کلی طرفدار و خاطرخواه داشت

گذشت اون روزها

پیر شد

پیر و پیرتر

دیگر زیبا نبود

تابستان ها جانی برایش نمانده بود

که پناه کسی باشد

برگ هایش زود ریختن

شاخه هایش خشک شدن

یک روز

دستهایی با اره برقی درخت گیلاس را انداخت

درخت گیلاس مُرد

نمیدونم خوشحال بود وقت مردن یا نه

نفهمیدم

...

 

وستا نوشت: این چند تا عکس از زمان قطع درخت گیلاس گرفتم .. اما بنا بر دلایلی عکس های اصلی از بین رفتن و این چند تا را از روی کلیپی که قبلاترها ساخته بودم کپی کردم .. کیفیت پایینش به این علت است

 

 

 




دریافت کد قفل وبلاگ